خاصگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاصگان . [ خاص ص َ / ص ِ ] (اِ) ج ِ خاصه . مقربان . ندیمان خاص . نزدیکان . محرمان : پس هفت تن ازخاصگان آن ملک مسلمان شدند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). من از تو همی مال توزیع خواهم بدین خاصگانت یکان و دوگانی . منوچهری . غلامی سیصد از خاصگان در رسته های صفه نزدیک امیر بایستادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٠). نماز پیشین احمد دررسید و وی از نزدیکان و خاصگان سلطان مسعود بود. (تاریخ بیهقی ). امیر با خاصگان خود فرود سرای گفته بود که ... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٢). و این ملک بر سربلندی نشسته بود با تنی چند از خاصگان خویش . (نوروزنامه ). ملک اجابت کرد با تنی ده از خاصگان باز ایستاد. (مجمل التواریخ و القصص ). خاصگان چون بخانه باز شدند عامه هم بر سر مجاز شدند. سنائی . پرسید زخاصگان خود شاه کاین شخص چه می کند در این راه . نظامی . شه در آن حجره نا نهاده قدم خاصگان وخزینه داران هم . نظامی . عام را بار داد و خود بنشست خاصگان ایستاده تیغ بدست . نظامی . حیرت اندر حیرت آمد زین قصص بیهشی خاصگان اندر اخص . مولوی .