خاصگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاصگی . [ ص َ / ص ِ ] (ص نسبی، اِ) کنیزک سریه . (آنندراج ). کنیزک صورتی را گویند. (برهان قاطع). مقرب و مصاحب پادشاه و کنیزکی که برای مباشرت باشد. (غیاث اللغات ). ◄ ندیم . نزدیک . ج، خاصگیان : چون شب نزدیک آمد مردم می رفتند پس با خاصگیان ملک شفاعت کردم تا آن شب ملک آن جا باشد. (مجمل التواریخ والقصص ). پس سرای وزیر را غارت کردند و مقتدر خاصگیان را به سرای خویش آورد. (مجمل التواریخ و القصص ). خصمان من بحضرت تو خاصگی و من . خاقانی . ای بشبستان ملک با تو ظفر خاصگی وی بدبستان شرع گشته خرد درس خوان . خاقانی . خاصگیئی محرم جمشید بود خاص تر از ماه به خورشید بود. نظامی . برادرش ملک قلعه ... با جمله ٔمتعلقان و خاصگیان رخت و اسباب و مایحتاج بکلی بدان کشید. (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). ◄ رساله دار فوج و خزینه دار. (غیاث اللغات ) (برهان قاطع) : و خویشتن با خاصگیان و لشکر بر اثر گودرز می رفت . (فارسنامه ٔ بلخی ص ٤٥). سرخ شود روی رعیت ز شاه خاصه رخ خاصگیان سپاه . نظامی . ظلم صریح خاصگیان را تن زدن است و عامیان را گردن زدن . (مجالس سعدی ص ٢٠). ◄ هر چیز نفیس و غریب .(آنندراج ) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). ◄ جامه دار شاه . مقرب الخاقان (در عثمانی ) . ◄ هر چیز گرانمایه و مخصوص سلطنت . ◄ نوکر مخصوص پادشاه . ◄ خزانه چی و تحویلدار. مخصوصیت . خصوصیت . ◄ شرافت . فضیلت . (ناظم الاطباء).