خاضع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاضع. [ ض ِ ] (ع ص ) فروتن .(آنندراج ). فروتنی و تواضع کننده . (غیاث اللغات ). منقاد. (مهذب الاسماء). خاشع. افتاده . ج، خاضعون، خاضعین : اعناقهم لها خاضعین . (قرآن ٢٦ / ٤). گفتم زمانه خاضع او باد سال و ماه گفتا خدای ناصر او باد جاودان . فرخی . همچو گل خاضع و چون مل جبار. خاقانی . تو که کلی خاضع امر ولی . مولوی (مثنوی ).
خاضع. [ ض ِ ] (اِخ ) نام مادر ابومحمدعلی بن المعتضد ملقب به المکتفی است بنا بر قولی : و امه جیجک و قیل خاضع. (عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ٥ ص ٤٠٦).