خان و مان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خان و مان . [ ن ُ ] (اِ مرکب ) خان مخفف «خانه » و مان بمعنی رخت . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). خانه با اثاثیه ٔ خانه با اهل خانه : خدای تعالی پیغمبران گرامی را به هجرت مبتلا کرد و از خان و مان گریختند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). پیغمبر خدای را به آتش اندر انداختی و او رااز خان و مان خویش بیفکندی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ز بیشه ببردم ترا ناگهان گریزان از ایران و از خان و مان . فردوسی . فرستاد و گفتار دید این زمان اباجهن خرم سوی خان و مان . فردوسی . ستیزه بجایی رساند سخن که ویران کند خان و مان کهن . فردوسی . مرا دونان ز خان و مان براندند گروهی از نماز خویش ساهون . ناصرخسرو. چون ستد زو نان بگفت ای مستعان خوش بخان و مان خود بازش رسان . مولوی . چون ببیند سیم و زر آن بینوا بهر زر گردد ز خان و مان جدا. مولوی . ◄ اهل خانه . (صحاح الفرس ). دودمان . خانواده : ز خان و مان و قرابت بغربت افتادم . ابوالعباس . جلب کشی همه ٔ خان و مانت پرجلب است بلی جلب کش و کرده بکودکی جلبی . عسجدی . خان و مان و پسر و مردمش همه در سر خوارزم شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧٨). و جز خشنودی و آبادانی خان و مان تو نخواهیم . (تاریخ بخارای نرشخی ص ١٠٣). برده ازآنسوی عدم رخت و تخت مانده از این سوی جهان خان و مان . خاقانی . گرین بیگانه ای کردی نه فرزند ببردی خان و مانش را خداوند. نظامی . گفت خان و مان من احسان تست همچو کافر جنتم زندان تست . مولوی . ◄ خانه . (صحاح الفرس ) : من همچو نبی به غارم و تو چون دشمن او بخان و مانی . ناصرخسرو. و مال او و خان و مان و چهارپایان او را تاراج داد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٣). من بشهرستان عزلت خان و مان آورده ام . خاقانی . اولین برج از فلک صفر است چون تو بهر فقر اولین پایه گرفتی صفر بهتر خان و مان . خاقانی . آواره ز خان و مان چنانم کز کوی بخانه ره ندانم . نظامی . بس عاشق سرگردان از عشق تو بر لب جان آواره ز خان و مان در کوی تو می بینم . عطار. و بعضی را از خان و مان آواره گردانید.(تاریخ قم ص ١٦٤). ◄ اقمشه ٔ خانه . (صحاح الفرس ). اثاثیه ٔ خانه . ◄ میهن . وطن . چون :از خان و مان بیرون کردن ؛ از وطن بیرون کردن . اجلاء.(تاج المصادر بیهقی ). ♦ بی خان و مان ؛ رجوع به «بی خانمان » شود. ♦ خان و مان برانداز ؛ رجوع به «خانمان برانداز» شود. ♦ خان و مان خراب ؛ آنکه سامانی و زندگی مرتبی نداشته باشد. بی خانمان . ♦ خان و مان سوز ؛ رجوع به «خانمانسوز» شود. ♦ نوخان و مان ؛ رجوع به «نوخانمان » شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی