خاک روب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاک روب . (نف مرکب ) کَنّاس . (دهار) (آنندراج ). آنکه خاک روبد : خاک روبی است بنده خاقانی کز قبول تو نامور گردد. خاقانی . شاهنشه دو کون محمد که هر صباح آید بخاک روب درش بر سر آفتاب . علی خراسانی (از آنندراج ). ◄ (اِ مرکب ) نخج . گیائی درشت باشد که خاک روبان بدان زمین روبند. (فرهنگ اسدی ). جاروب . (آنندراج ). آنچه بدان خاک روبند : گر چنین جلوه کند مغبچه ٔ باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را. حافظ. چون پر و بال سمندر خاک روب آتشم ننگ می آید ببوی گل هم آغوشی مرا. طالب آملی (از آنندراج ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی