خاک شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاک شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از خویشتن را هیچ و ناچیز پنداشتن : در بهاران کی شودسرسبز سنگ خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ . مولوی . ای برادر چو عاقبت خاک است خاک شو پیش از آنکه خاک شوی . سعدی . ازین خاکدان بنده ای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد. سعدی . ◄ مدفون شدن . ◄ نابود شدن : ای بسا آرزو که خاک شده . (سعدی ). ◄ مبدل بخاک گردیدن : که گر خاک شد سعدی او را چه غم که در زندگی خاک بوده است هم . (بوستان ). ما خاک شویم و هم نگردد خاک درت از جبین ما پاک . سعدی (ترجیعات ). سعدی اگر خاک شود همچنان ناله و زاریدنش آید بگوش . سعدی . ◄ در اصطلاح کشتی گیران به جای سر پا کشتی گرفتن . بزمین افتادن ولی بکشتی ادامه دادن .