ختنبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ تَ بَ) (ص.) تهیدستی که لاف توانگری زند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ تَ بَ) (ص.) تهیدستی که لاف توانگری زند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ختنبر. [ خ َ تَم ْ ب َ ] (ص ) مفلس را گویند که لاف توانگری زند وخود را مالدار وا نماید. (از برهان قاطع) (شرفنامه ٔمنیری ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). آن کسی باشد که گوید مرا چندین چیز است و هیچ ندارد : با فراخیست و لکن بستم تنگ زید آن چنان شد که چنو هیچ ختنبر نبود ابوالعباس مروزی . بدانسان که هستی چنان می نمایی مزن هرزه لاف و ختنبر مباش . فرخی . نبردست او بهر هرچند لافد ولی عقل داند که هست او ختنبر. شمس فخری (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ بر عکس معنی فوق بنظر آمده است یعنی توانگری که شکوه مفلسی کند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). ◄ لافی . لافزن . (یادداشت بخط مؤلف ).