ختو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ختو. [ خ َت ْوْ ](ع مص ) شکسته شدن از اندوه یا بیم یا مرض . (از منتهی الارب ) (متن اللغة) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). ◄ تغییر کردن رنگ از اندوه یا بیم یا مرض . ◄ فروتنی کردن . (از منتهی الارب ). ◄ تافتن ریشه و پرده ٔ جامه را. ◄ بازداشتن کس را از کار. (از متن اللغة) (منتهی الارب ). ◄ فرود آمدن باز بر شکار. (از متن اللغة).
ختو. [ خ ُت ْ تو ] (اِ) ظاهراً لغت دیگری است در خَتو. رجوع به فرهنگ دزی ج ١ ص ٣٥٢ شود.
ختو. [ خ َ] (اِ) نوعی از قطاس ذات الثدیه است در دریاهای شمالی . (یادداشت بخط مؤلف ).ماهی زال . ذوالقرن : و یرتفع من الصغانیان الی و اشجرد من الزعفران ما ینقل الی الافاق ... و الختو و البزاة و غیر ذلک . (صور الاقالیم اصطخری ). ◄ نام دو استخوانی که طول استخوان چپ آن گاه به سه گز رسد و در قرون وسطی گمان میبردند که از حضور سم در جایی این استخوان متأثر شود. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ تک شاخ (یادداشت بخط مؤلف ).