خدمتگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدمتگر. [ خ ِ م َ گ َ ] (اِ مرکب ) خدمت کننده . خدمتکار. (ناظم الاطباء). زوار. (فرهنگ اسدی ). خدمتکار. ج، خدمتگران : سپهبدی که چو خدمتگران به درگه اوست جمال ملک در آن طلعت جهان آرای . فرخی . از زائر و از سائل و خدمتگر و مداح هر روز بدان درگه چندین نفر آید. فرخی . آنکه بر درگاه او خدمتگرانند از ملوک هر یکی اندر دیار خویش روی صد تبار. فرخی . بخشش پیوسته را شمار نگیری خدمت خدمتگران همی بشماری . فرخی . بل ملک او شد خاک و زر فرزند او خدمتگرش ندهد جز او را بوی خوش کافور و مشک و عنبرش . ناصرخسرو. ششم خانه را کرده بهرام جای چو خدمتگران گشته خدمت نمای . نظامی . وآن چنگ گردون وش سرش ده ماه نو خدمتگرش ساعات روز و شب درش مطرب مهیا داشته . خاقانی .