خدیمنکنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدیمنکنی . [ خ ُ دِ م َ ک َ] (ص نسبی ) منسوب به خدیمنکن . (از انساب سمعانی ).
خدیمنکنی . [ خ ُ دِ م َ ک َ ] (اِخ ) عروةبن احمدبن ابراهیم بن علی خدیمنکنی کرمینی، مکنی به ابوهشام از محمدبن صور و محمدبن نصرمروزی حدیث کرد و از او، پسرش احمدبن عروة، مکنی به ابوعبید روایت دارد. مرگ او در محرم ٣٢١ هَ .ق . اتفاق افتاد. (از انساب سمعانی ).
خدیمنکنی . [ خ ُ دِ م َ ک َ ] (اِخ ) یحیی بن معن بن سلیم بن مجاهد نوه ٔ سلیم بن مجاهد خدیمنکنی از رواة است . او از محمدبن نصر مروزی و نصربن سیاه سمرقندی و غیر این دو روایت کرد و از او ابوالعباس احمدبن محمدبن عمربن محمد بحیری روایت دارد. (از انساب سمعانی ).