خراز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ رّ) [ ع. ] (ص فا.)۱ - موزه دوز، مَشک - دوز.<BR>۲- آن که مهره و آینه و گردن بند و مانند آن فروشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ رّ) [ ع. ] (ص فا.)۱ - موزه دوز، مَشک - دوز. ۲- آن که مهره و آینه و گردن بند و مانند آن فروشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراز. [ خ َرْرا ] (اِخ ) محمدبن اسحاق بن اسد خراز، مکنی به ابوجعفر و معروف به زریق از راویانست . اصل او از هرات بود. خطیب میگوید: جز نیکی چیزی درباره ٔ او نشنیدم . او شوال سال ٢٨٤ هَ . ق . در گذشت . (از انساب سمعانی ).
خراز. [ خ َرْ را ] (اِخ ) عبیدبن الاحبس البصری الخراز، مکنی به ابومالک از راویان است . (از انساب سمعانی ).
خراز. [ خ َرْ را ] (اِخ ) عبداﷲبن عون حلالی الخراز از اهل بغداد بود و از مالک بن انس و بسیاری از بزرگان حدیث شنید و حرث بن ابی اسامة و گروهی از روات از وی روایت دارند. خراز از روات ثقه بود و احمدبن حنبل درباره ٔ او گفته است : در او باسی نیست من او را از قدیم می شناسم . صالح بن محمد او را از ابدال آورده و مرگ او را به سال ٢٣٢ هَ . ق . ذکر کرده است . (از انساب سمعانی ).
مترادف و متضاد واژهدان
بوتیکدار، خرازیفروش، لوکسفروش گردنبندفروش، مهرهفروش مشکدوز