خراش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) (اِ.) بریدگی زخم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) (اِ.) بریدگی زخم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراش . [ خ َ ] (اِ) هر چیز شکافته و دریده . ◄ تلف . (از ناظم الاطباء). ◄ ریش . (ناظم الاطباء). اثر جرح . خدش . خَدَشَه . اثرخراشیدن بر چیزی . (یادداشت بخط مؤلف ) : مثال گوید چندین ز کژدم زلفم چسان ننالم کاندر دل من است خراش . منجیک . ◄ خراب و نابکار و بی فایده و از کار افتاده و سقطشده و رخنه کرده . (از برهان قاطع). (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). اثر تراشه و تراش و خراش رانیز گویند و بتازیش سقط نامند. (از شرفنامه ٔ منیری ). آخال . آشغال : برون فکند بجاروب لاتذر گردون عدوش راز در خانه ٔ جهان چو خراش . شمس فخری . ◄ میوه ٔ خف زده و پوسیده . (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). ◄ میوه ٔ نیمه خورده . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ هر چیز پوست کنده شده . هرچه پوستش رفته باشد. هر چیز که سطح بیرونی آن غشاء خود را از دست داده باشد. ◄ فرومایه . ◄ حک و محو. (از ناظم الاطباء). ◄ شکاف به ناخن و خار و جز آن . (از ناظم الاطباء) (از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ (نف ) خراشنده . (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء). نفوذکننده . نافذ.(از ناظم الاطباء). ♦ آسمان خراش ؛ نفوذکننده ٔ در آسمان . نام است مر ساختمانهای بسیار بلند و یا ارتفاع را. ♦ جان خراش ؛ نفوذکننده ٔدر جان . گذرنده ٔ در جان . کنایه از امور نامطلوب و نامطبوع . ♦ جگرخراش ؛ نفوذکننده ٔ در جگر. گذرنده ٔ در جگر. کنایه از امر ناملایم : از دست بندگان تو هر لحظه می چکد در حلق دشمنان تو آبی جگرخراش . سپاهانی (از شرفنامه ٔ منیری ). ♦ دل خراش ؛ نفوذکننده ٔ در دل . کنایه از امر نامطبوع و ناموزون . رنج دهنده . ♦ روح خراش ؛ گذرنده ٔ در روح . نفوذکننده ٔ در روح . جان خراش . کنایه از امر ناملایم و نامطبوع . ♦ سامعه خراش ؛ ناراحت کننده ٔ گوش . رنج دهنده ٔ گوش . کنایه از ساز بد و آواز بد. ♦ گوش خراش ؛ ناراحت کننده ٔ گوش . رنج دهنده ٔ گوش . رجوع به سامعه خراش شود. ◄ (ن مف مرخم ) خراشیده . خراش خورده : بهر جوهری ساختندش خراش به ارزیر برخاست از وی تراش . نظامی .
خراش . [ خ ُ ] (ع اِ) داغ . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). علامت حاصل از داغ . (یادداشت بخط مؤلف ).
خراش . [ خ َ ] (اِخ ) ابن اسماعیل شیبانی . رجوع به ابورعشن در این لغت نامه شود.