خراشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراشیده . [ خ َ دَ / دِ ] (ن مف ) شخوده . (یادداشت بخط مؤلف ). خشوده . (صحاح الفرس ). آنچه خراش برداشته . خراش خورده : ز بس که کآورد درد چشمش به افغان گلوی خراشیده ز افغان نماید. خاقانی . چو شه دید کز سنگ پولادسای خراشیده می شد سم چارپای . نظامی . جلفه ؛ پاره ٔ خراشیده از پوست . (منتهی الارب ). ♦ روی خراشیده ؛صورت خراش برداشته : بیامد چو سودابه را دید روی خراشیده و کاخ پرگفتگوی ز هر کس بپرسید و شد تنگدل ندانست کردار آن سنگدل . فردوسی . ز بس خون که هر جای پاشیده بود زمین همچو روی خراشیده بود. اسدی (گرشاسب نامه ). هر اشک روان، روان گردد و هر روی خراشیده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
مترادف و متضاد واژهدان
خدشهدار، مخدوش (متضاد: سالم، بیعیب) زخم تراشیده