زخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- خراش یا بریدگی هر بخشی از بدن.<BR>۲- مجروح.<BR>۳- ضربه. ؛ به ~ کاری زدن کنایه از: برای آن کار مورد بهره برداری قرار دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زُ) [ ع. زهم ] (اِ.) (عا.) طعم و بویی که از سفیده تخم مرغ خام یا از گوشت خام هنگام پختن در آب برآید.
(زَ) [ په. ] (اِ.) ۱- خراش یا بریدگی هر بخشی از بدن. ۲- مجروح. ۳- ضربه. ؛ به ~ کاری زدن کنایه از: برای آن کار مورد بهره برداری قرار دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زخم . [ زَ خ َ ] (ع مص ) تباه شدن و گندیدن گوشت . (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (آنندراج ). پلید شدن و گندیدن گوشت مثل ازخام از باب افعال .پس آن گوشت زَخِم است یعنی گندیده . و فیه زَخَمة؛ یعنی در آن گندیدنی هست و این مخصوص گوشت حیوان درنده است . (از ترجمه ٔ قاموس ). این ماده را جوهری نیاورده . زَخَم َ و اَزْخَم َ و اَشْخَم َ؛ یعنی پلید و گندیده شد گوشت . (از تاج العروس ). ◄ (اِمص ) (درتداول عامه ٔ عرب ) نیرومندی و سرسختی را گویند و این مأخوذ است از زخم بمعنی «سخت راندن » زیرا این معنی مدلول التزامی زخم بدان معنی است . (از متن اللغة).
زخم . [ زَ ] (اِخ ) در نهایه است که نام کوهیست نزدیک مکه . (از منتهی الارب ).
زخم . [ زَ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). یاقوت آرد: نصر گوید، زخم (با فتح زاء) جایی است در نزدیکی مکه و در این شعر که از طرفه و یا بگفته ٔ برخی از مخبل سعدی است نام آن موضع آمده . بیت این است : لم تعتذر منها مدافع ذی ضال و لا عقب و لا الزخم . و بخط بعضی ازاهل فضل دیدم که زخم در بیت مذکور با فتح زاء نوشته شده بود. (از معجم البلدان ).
فرهنگ طیفی واژهدان
بریدگی، جراحت، خراشیدگی، پارهشدگی، لهشدگی، سوراخشدگی، کوفتگی، ریش، التهاب کوفتگی، کوب ضرب، آسیب، صدمه، جرح سوختگی، درصد سوختگی، درجه سوختگی: خفیف، شدید شوک شکستگی، دررفتگی خونریزی، خونریزی داخلی دمل، میخچه، غده، بیماری پوستی، ورم
واژگان فارسی سره واژهدان
زهم، دوشند