واژه جو

خردور

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خردور. [ خ ِ رَدْ وَ ] (ص مرکب ) عاقل . هوشیار. آگاه . (ناظم الاطباء) : از مرد خرد بپرس ازیرا جز تو بجهان خردورانند. ناصرخسرو. بگوش خردور دبیر کهن همی کرد پالوده سیم سخن . سعدی .

فرهنگ املایی واژه‌دان

واژه ثبت‌شده در فرهنگ املایی

معنی خردور | واژه جو