خرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ رَ) [ ع. ] (اِمص.) گنگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خِ) (اِ.) پستانداری است از راسته گوشت خواران تنومند و قوی، با بدنی پُر پشم که میتواند روی دو پا بایستد و از درخت بالا رود. ؛ با ~ توی جوال رفتن کنایه از: با شخص نامناسبی سر و کار پیدا کردن.
(خَ رَ) [ ع. ] (اِمص.) گنگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرس . [ خ َ رَ ] (ع اِ) عیب کوچکی است در اسب و علامت آن شیهه کشیدن این حیوانست بی آنکه بتواند حمحمه کند. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ٢٥).
خرس . [ خ ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ اَخْرَس و خَرْساء. رجوع به اخرس و خرساء شود : آخر از استاد باقی را بپرس یا حریصان جمله کورانند و خُرس . مولوی (مثنوی ). ◄ مهمانی ولادت . (از منتهی الارب ).زاج سور. (یادداشت بخط مؤلف ). شیشه بندان . حمام زایمان . (یادداشت بخط مؤلف ).
خرس . [ خ َ / خ ِ ] (ع اِ) خم می . (از مهذب الاسماء). خُم . (از منتهی الارب ). ج، خُروس .