خرسند کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرسند کردن . [ خ ُ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اِقناع . (یادداشت بخط مؤلف ). اِحساب . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ شاد کردن : دل و جان بدین رفته خرسند کن همه گوش سوی خردمند کن . فردوسی . دل خویش از این گفته خرسند کرد نه آهنگ رای خردمند کرد. فردوسی . دلش را در صبوری بند کردند بیاد خسروش خرسند کردند. نظامی . دل خویش و بیگانه خرسند کرد. سعدی (بوستان ). بلطف خویش خدایا روان او خوش دار بدان حیات بکن زین حیات خرسندش . سعدی (دیوان چ مصفا ص ٧٥٢).