خرکره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرکره . [خ َ ک ُرْ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) کره خر. جحش . تولب . جحشة. عیر. عَفا. خُداقی ّ. عِهْو. لَکَع. مِسْحَل . عُطعُط. عِفوَة. هنبر. (یادداشت بخط مؤلف ) : تا خرکره بودی آن میره بودی و من از غم تو می میر در پیر خری بمن رمیدی وآنگه گویی که من خر میر. سوزنی . مگر خواهد خر شاعر که از خرکرگان وز وی چو تیم خرفروشان می شود دیوان اشعارم . سوزنی . خر خمخانه را آزاد کردم دل خرکرگان را شاد کردم . سوزنی . گه گه که در افادت درسی کند شروع تا همچو خویش خرکره را درس خوان کند. کمال الدین اسماعیل (از آنندراج ). ♦ امثال : شب خرکره طاووس نماید، نظیر: در شب گربه سمور است . ◄ طفل نافهم . طفل احمق . (یادداشت بخط مؤلف ).