خسته گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خسته گشتن . [ خ َ ت َ / ت ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) مجروح گشتن، جراحت برداشتن . مجروح شدن . خسته شدن : بمادر خبر شد که سهراب گرد به تیغ پدر خسته گشت و بمرد. فردوسی . ◄ وامانده شدن . مانده شدن . درمانده شدن . قدرت انجام کاری رااز دست دادن . ◄ آزرده دل شدن . رنجیدن . رنجیده خاطر شدن .