خشل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشل . [ خ َ ش َ ] (ع مص ) کهنه شدن جامه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خشل . [ خ َ ] (ع اِ) بیضه تهی کرده . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ گیاهی زرد و سرخ و سبز. (منتهی الارب ). ◄ سرهای دست برنجن و سرهای خلخال . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ مقل . مقل خشک یا مقل تر. مقل ریزه، خَشَل . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). ◄ خسته ٔ مقل . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). خَشَل . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) بلایه و فرومایه کردن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خشل . [ خ َ ش َ ] (ع اِ) مقل خشک . مقل تر. (یادداشت بخط مؤلف ). نوعی صمغ است و آنرا مقل گویند و به مقل ازرق مشهور است و بواسیر را نافع باشد و به عربی خضلاف خوانند و بعضی گویند خضلاف درخت مقل مکی کلی است . (از برهان قاطع) (از منتهی الارب ). ◄ آنچه بکار نیاید. (از منتهی الارب ) (از لسان العرب ). ◄ خسته ٔ مقل . (منتهی الارب ).