خشک جان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) (اِمر.)<BR>۱- بی هنر، بی فضل.<BR>۲- بی خبر از عشق.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) (اِمر.) ۱- بی هنر، بی فضل. ۲- بی خبر از عشق.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشک جان . [ خ ُ ] (ص مرکب ) کنایه ازمردم بی فضل و بی هنر و ناقابل . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) : این خشک جان نثار سرخاک هر دو باد کاشعارشان چو آب روان آمد از تری . مجد همگر (از انجمن آرای ناصری ). ◄ شخصی را گویند که لذت عشق نچشیده و عاشقی نکرده و از یاد دوست محروم باشد. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ). ◄ (اِ مرکب ) جان . جان خالص . جان بدون چیزی کمتر : بوسه خرانت را همه زر تر است در دهن وان ِ من است خشک جان بوسه بهای چون تویی . خاقانی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی