خشک مغز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. مَ)<BR>۱- تندخو.<BR>۲- احمق، خل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. مَ) ۱- تندخو. ۲- احمق، خل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشک مغز. [ خ ُ م َ ] (ص مرکب ) خشک سر که دیوانه وش و تندخوی باشد. (از برهان قاطع). دیوانه و سودائی مزاج و کله خشک . (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (غیاث اللغات ) : قمری درویش حال بود ز غم خشک مغز نسرین کان دید کرد لخلخه ٔ رایگان . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٣٢). ◄ هرزه گو. (آنندراج ) : مردکی خشک مغز را دیدم رفته در پوستین صاحب جاه . سعدی (گلستان ).
مترادف و متضاد واژهدان
احمق، بیعقل، خشکسر، دیوانهوش، کلهخشک تندخو، سودایی، عصبی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی