خصلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خصلت . [ خ ِ / خ َ ل َ ] (اِ) خوی و صفت خواه نیک باشد و خواه زشت . فروز. فروزه . فروزینه . (ناظم الاطباء). طبع. طبیعت . خوی . عادت . خِلَّت . خیم . (یادداشت بخط مؤلف ) : دقیقی چارخصلت برگزیده ست به گیتی در ز خوبیها و زشتی لب بیجاده رنگ و ناله ٔ چنگ می خون رنگ و دین زردهشتی . دقیقی . شرم نکو خصلتی است در ملک محتشم . منوچهری . لیکن منافع این دو خصلت کافه ٔ مردمان را شامل گردد. (کلیله و دمنه ). و عقل مرد را بهشت خصلت بتوان شناخت . (کلیله و دمنه ). هرکه از این چهار خصلت یکی را مهمل گذارد روزگار حجاب مناقشت پیش مرادهای روزگار او بدارد. (کلیله و دمنه ). این خصلت از نتایج طبع زمان است . (کلیله و دمنه ). مسیحا خصلتا قیصر نژادا ترا سوگند خواهم داد حقا. خاقانی . نقش مراد از دروصلش مجوی خصلت انصاف ز خصلش مجوی . نظامی . هرگز ایمن ز مار ننشستم تا بدانستم آنچه خصلت اوست . سعدی (گلستان ). در پیچ و تاب خصلت سنبل گرفته ایم در جوش ناله عادت بلبل گرفته ایم . ملا لطفی نیشابوری (از آنندراج ). نیست در دین شرع و مذهب عقل خصلتی نا ستوده تر ز دروغ . ؟