واژه‌جو

خلاف کاری

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خلاف کاری . [ خ ِ /خ َ ] (حامص مرکب ) عمل گناهکار. عمل خاطی . عمل خلافکار. ◄ ضد سازگاری . (یادداشت بخط مؤلف ): بر وفق چنین خلاف کاری تسلیم به از ستیزه کاری . نظامی . چون داروی طبع سازگاریست مردن سبب خلاف کاریست . نظامی .

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی خلاف کاری | واژه‌جو