خلایق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلایق . [ خ َ ی ِ ] (ع اِ) خلائق . ج ِ خلیقة. (دهار) (ناظم الاطباء). برایا. مخلوقات . مردم . (یادداشت بخط مؤلف ) : و پولی (پُلی ) ساختند و خلایق و چهارپایان بدان می گذشتند. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). ندانم یک تن از جمع خلایق که در دل تخم مهر تو نکشته . بوالمثل (از صحاح الفرس ). درآ ای حجت زیبا سخن گوی که بردی از خلایق در سخن گوی . ناصرخسرو. و خلایقی را تربیت کرد تا چون سولاخ شود آن زنبیل رود. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٣٨). اما خداوند را معلوم نیست کی این مرد طالب ملک است و خلایق تبع خویش کرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٨٧). توانگر خلایق آنست که در بند شره و حرص نباشد. (کلیله و دمنه ). تا خلایق روی زمین آلوده و مرفه پشت بدیوار امن و فراغ آوردند. (کلیله و دمنه ). بشناختم که آدمی، شریفتر خلایق و عزیزتر موجودات است . (کلیله و دمنه ). خلایق بنده ٔ حاجات خویشند. (اسرارالتوحید). النبی النبی آرند خلایق بر زبان . خاقانی . خلایق را چو نیکو خواه گردد به اجماع خلایق شاه گردد. نظامی . خلایق که زر در زمین می نهند بر اوقفل و بند آهنین می نهند. نظامی . در باغ رو ای سرو خرامان که خلایق گویند مگر باغ بهشتست و تو حوری . سعدی (خواتیم ). چو سال بد از وی خلایق نفور. سعدی (بوستان ). حسن ظن خلایق در حقم بر کمالست . (گلستان ). خزائن تهی کرد و پر کرد جیش چنان کز خلایق بهنگام عیش . سعدی . ♦ امثال : خلایق هرچه لایق ، نظیر: به هر کس آنچه لایق بود، دادند.