خلقان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلقان . [ خ ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ خَلَق، کهنه و فرسوده . در نظم و نثر فارسی بصورت مفرد بکار رفته است : کهن کند بزمانی همان کجا نو بود و نو کند بزمانی همان که خلقان بود. رودکی . خلقانش کرد جامه ٔ زنگاری این تند و تیز باد فرودینا. دقیقی . بدان امید که نانی به ایمنی بخورند غریب وار بپوشند جامه ٔ خلقان . فرخی . در راه ابوالفتح بستی را دیدم خلقانی پوشیده و مشکی در گردن . (تاریخ بیهقی ). آدمی از چهار چیز ناگزیر بود: اول نانی، دوم خلقانی، سوم ویرانی، چهارم جانانی . (قابوسنامه ). چو از برج حمل خورشید اشارت کردزی صحرا بفرمانش به صحرا برمطرا گشت خلقانها. ناصرخسرو. چه طمع داری در حله ٔ صدرنگ بهشت چون بدرویش یکی خرقه ٔ خلقان ندهی . ناصرخسرو. در هنر حله ای نپوشد خلق که بر خلق او نه خلقانست . مسعودسعدسلمان . در زاویه برنج و تاریکم با پیرهن سطبر و خلقانم . مسعودسعد سلمان . جامه ٔ دشمنانش خلقان باد. مسعودسعد سلمان . مرد را در لباس خلقان جوی گنج در جایهای ویران جوی . سنائی . گفت این جامه سخت خلقانست گفت هست آن من چنین ز آنست . سنائی . آسمان نیز مرید است چو من زآن گه صبح چاک این ازرق خلقان بخراسان یابم . خاقانی . ببازار خلقان فروشان همت طراز کرم را بهائی نبینم . خاقانی . نیستم خاقانی آن خلقانیم کآن مرد گفت واین چنین به چون بجمع ژنده پوشان اندرم . خاقانی . تیغت که مطرا کرد این عالم خلقان را خورشید لقب دادش قصار جهانداری . خاقانی . وز آن پس که خلقان او تازه کرد. نظامی . خلعت سلطان اگرچه عزیز است جامه ٔ خلقان خود از آن عزیزتر است . (گلستان سعدی ). قبا بر قد درویشان چنان زیبا نمی آید که آن خلقان گردآلود بر بالای درویشان . سعدی . صاحبدل و نیک سیرت و علامه گو کفش دریده باش و خلقان جامه . سعدی . رجوع به خلق شود.
خلقان . [ خ َ ] (اِ) ج ِ خَلق : تا حشر کرد دهر بملکت ضمان از آنک جودت همی بروزی خلقان ضمان کند. مسعودسعد. کوتوال را گفت تا پیاده تمام گمارد از پس خلقانی تا کوشک .(تاریخ بیهقی ).