خمول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) [ ع. ] (مص ل.) گمنام شدن، بی نام گردیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ ع. ] (مص ل.) گمنام شدن، بی نام گردیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمول . [ خ ُ ] (ع مص ) گمنام و بیقدر گردیدن . ◄ نهان گردیدن صوت و ذکر کسی . منه : خمل ذکره و صوته . ◄ مبتلا گردیدن به درد خمال . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (ازلسان العرب ). این فعل بصیغه ٔ مجهول استعمال میشود.
خمول . [ خ ُ ] (ع اِمص ) گمنامی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) : ماسزا داریم که منزلتی .... و بدین خمول و انحطاط راضی نباشیم . (کلیله و دمنه ). آنکه بخمول راضی گردد نزدیک اهل مروت وزنی ندارد. (کلیله و دمنه ). نشاید پادشاهان را که هنرمندان را بخمول اسلاف فروگذارند. (کلیله و دمنه ). از خزائن اموال و کرایم خمول و طرفی ... ممالک خویش به او بازگذاردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). زآنکه خوشخو آن بود کو در خمول باشد از بدخوی و بدطبعان حَمول . مولوی . ◄ حقارت . مذلت . ◄ تاریکی . ظلمت . (از ناظم الاطباء). ♦ کنج خمول ؛ گوشه ٔ تنهایی و تاریکی و عزلت . (از ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
گمنامی، بینامی، بینشانی، ناشناختگی (متضاد: اشتهار، معروفیت) گمنام شدن