خنکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنکی . [ خ ُ ن ُ ] (حامص ) سردی . (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : در مبادی فصل دی و اوایل زمستان و خنکیهای وی . (حبیب السیر ج ٣). ◄ برودت . سردی بین دو کس . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ بیمزگی . یخی موجب زدگی . (یادداشت بخط مؤلف ). فلانی خیلی خنکی می کند. ♦ خنکی دهن ؛ بیمزگی دهن . بی تأثیری دهن . دهنی که بگاه حرف زدن نه تنها اثر مطبوعی در شنونده نگذارد بلکه موجب اشمئزاز نیز شود. (یادداشت بخط مؤلف ). سردی دهن . (ناظم الاطباء). ۩ شیرینی دهن . (ناظم الاطباء). ◄ برودت . سردی در طب قدیم . (یادداشت بخط مؤلف ) : شراب مویزی آنچه از او صافی باشد مانند شراب ممزوج باشدمیل بخنکی دارد و موافق است محروران را. (نوروزنامه ). ◄ خوردنیهای مبرد. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ اعتدال . (یادداشت بخط مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
برودت، سردی، سرما خوشی، سعادت، نیکبختی (متضاد: گرمی) لوسی، بیمزگی التهابزدا، گرمیزدا