خه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خه . [ خ َه ْ ] (صوت ) خوش . خوشا. زه . به . کلمه ٔ تحسین است . (از برهان ) زه . بخ . بخ بخ . به به . آفرین . (یادداشت مؤلف ) : شاعران را خه و احسنت مدیح رودکی را خه و احسنت هجیست . شهید بلخی . بالا چون سرو نورسیده بهاری کوهی لرزان میان ساق و کمربر صبر نماندم که آن بدیدم گفتم خه که جز از مسکه خور ندادت مادر. منجیک . بهر گفته از پرهنر عاقلان جوابم جز احسنت و جز خه نبود. مسعودسعد. زخم سنان او را اه کردی ای سنائی هرگز کدام عاشق در وقت خه کند اه . سنائی . بنام ایزد احسنت و خه نکو خلقی ز چشم بد مرسادا بدولت تو گزند. سوزنی . ماه نو را چه نقص اگر گبران ماه نو بنگرند و خه نکنند. خاقانی . خه ای وارث بزم کیخسروی ببازوی تو پشت دولت قوی . نظامی . خه که رضوان در فردوس گشاد اصفهانیست چو مینو خوش و شاد. حسین آوی . ◄ (اِ) خنده . ضحک . استهزاء. (ناظم الاطباء).