خو کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خو کردن . [ خ َ / خُو ک َ دَ ] (مص مرکب ) وجین کردن . بیرون کردن گیاهان خودرو و هرز از غله زار و غیره . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خو شود : کنون روز ارجاسب را نو کنیم بطبع جوان باغ را خو کنیم . اسدی . باغ سنت به ابر نو کرده هر چه خود رسته بود خو کرده . سنائی .
خو کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اعتیاد. عادت کردن . تَعَوﱡد. معتاد شدن . مأنوس شدن . (یادداشت بخط مؤلف ). تَدَرﱡب . (از منتهی الارب ). خوگیر شدن : منم خو کرده بر بوسش چنان چون باز بر مسته چنان بانگ آرم از بوسش چنان چون بشکنی پسته . رودکی . بدست شهان بر چو خو کرد باز شود زآشیان ساختن بی نیاز. اسدی . ما بغم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هر دم فرست . خاقانی . توبدین خوبی و پریچهری خو چرا کرده ای به بدمهری . نظامی . ما بگفتار خوشت خو کرده ایم ما ز شیر حکمت تو خورده ایم . مولوی . کریما برزق تو پرورده ایم به انعام و لطف تو خو کرده ایم . سعدی (بوستان ). صراط راست که داند در آن جهان رفتن کسی که خو کند اینجابه راست رفتاری . سعدی .