خواب آلوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواب آلوده . [ خوا / خا دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) خوابناک . خواب آلود. (یادداشت بخط مؤلف ) : ای که خواب آلوده واپس مانده ای از کاروان جهد کن تا بازیابی همرهان خویش را. سعدی . تو صاحب منصبی از حال درویشان نیندیشی تو خواب آلوده ای بر چشم بیداران نبخشایی . سعدی . دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران . سعدی . آمد افسوس کنان مغبچه ٔ باده فروش گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده . حافظ. دوش رفتم بدر میکده خواب آلوده خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده . حافظ. به روی ما زن از ساغر گلابی که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار. حافظ. رجوع به خواب آلو و خواب آلود شود.