خواب آلود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواب آلود. [ خوا / خا] (ن مف مرکب ) آن که بسیار خسبد. خواب آلو. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ آنکه کاملاً بیدار نشده است . (یادداشت بخط مؤلف ). بین نوم و یقظه : کنون ببایدرفتن همی بقهر و سرت پر از بخار خمار است و چشم خواب آلود. ناصرخسرو. نرگس تر بچشم خواب آلود هر که را چشم بود خواب ربود. نظامی . تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو تا برفتی خوابم اندر چشم بیدار آمده ست . سعدی . تو بدین هر دو چشم خواب آلود چه غم از چشمهای بیدارت . سعدی . بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زآنکه زد بر دیده آبی روی رخشان شما. حافظ.