خواباندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواباندن . [ خوا / خا دَ ] (مص ) مخفف خوابانیدن . انامه . (یادداشت بخط مؤلف ). در خواب کردن . موجب خواب کسی را فراهم کردن تا بخوابد : جوان را برآن جامه ٔ زرنگار بخواباند و آمد بر شهریار. فردوسی . ◄ نقش زمین کردن . از حال ایستاده به حال خوابیده درآوردن . هیئت و شکل خوابنده بچیزی دادن .این مصدر بیشتر برای چارپایان نظیر شتر و امثال آن بکار می رود آن هم وقتی که آنها از حالت ایستاده بحالت خوابیده درمی آیند : اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل . ◄ زدن . نواختن . چون : سیلی بگوش دیگری خواباند. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ قرار دادن . چون : خیار را در آب نمک خواباند. پیاز را در سرکه خواباندن . ♦ خواباندن مرغ ؛ بر تخم نشاندن و قرار دادن تخم زیر آن تا جوجه بیرون آید. ◄ از جریان بازداشتن . چون : سرمایه ٔ خود را خواباند، بمعنی از جریان ثروت بیرون کردن است . (یادداشت مؤلف ). ◄ از کار انداختن . چون ماشین را خواباند، ساعت را خواباند. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ خراب کردن چون : سیل قناتها را خواباند. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ دراز کردن روی زمین یا زیرزمین . چون : باغبان شاخه ٔ گل را در زمین خواباند . ◄ آرام کردن . چون : فلانی فتنه را خواباند؛ یعنی فتنه را آرام کرد. ◄ مدتی در محل یا جایی نهادن . چون فلانی گوشت را خواباند؛ یعنی آن را قطعه قطعه کرد و چند شبانروز در محلی نهاد تا تُرد و زودپز شود. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ واگذاردن . چون : صیاد شکار را خواباند؛ یعنی صیادشکار را دنبال کرد تا آن در سوراخی یا بن سنگی نهان شود و سپس او را گذارده و جای او نشان کرده و صید دیگر که میگریخت پرداخت . ◄ مراقبت کردن . چون : فلانی چشم خواباند تا فرصت بدست آورد؛ یعنی مراقب فرصت مناسب شد. فلانی گوش خواباند؛ یعنی منتظر فرصت شد.