خوابنیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوابنیدن . [ خوا / خا ب َ دَ ] (مص ) خوابانیدن . مخفف خوابانیدن . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). ◄ بخاک افکندن . بر زمین انداختن : به لشکرگه دشمن اندر فتاد چو اندرگیا آتش تیز و باد همی کشت از ایشان و می خوابنید بر او ناستاد هر کش بدید. دقیقی . زآن جامه های سبزجدا کردشان به خشم بر جایگاه کشتنشان بربخوابنید. بشار مرغزی . خوابنیدش بلطف در زانو قضی الامر کیف ماکانوا. سعدی (هزلیات ). ◄ برهم قرار دادن . روی هم گذاردن : ور بترسی آن که دیگر کس بجوید عیب تو چشمت از عیب کسان لختی بباید خوابنید.