خواهان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواهان . [ خوا / خا ] (نف ) طالب . شائق . مشتاق . آرزومند. (ناظم الاطباء). خواهنده . (آنندراج ). دوستدار. عاشق . (یادداشت بخط مؤلف ) : رزبان شد بسوی رز بسحرگاهان کو دلش بود همیشه سوی رز خواهان . منوچهری . امیرالمؤمنین جویای این است و خواهان است . (تاریخ بیهقی ). در حالتی که خواهان است چیزی را نزد اوست از ثواب . (تاریخ بیهقی ). شتاب کن در ارسال جواب این نبشته بسوی امیرالمؤمنین به آنکه اختیار کنی آنچه از اودر آن است چرا که مشتاقست و خواهان . (تاریخ بیهقی ).چه گفته اند هرکه را زبان خوشتر خواهان بیشتر. (قابوسنامه ). بهشت ما ترا جویانست و مقصد ما تو را خواهانست . (قصص الانبیاء). او را بمن فرستید اگر خواهان آن هست و اگر نیست . (تاریخ قم ). دنع؛ خواهان طعام و گرسنه گردیدن . (منتهی الارب ). ♦ خواهان چیزی شدن ؛ طالب چیزی شدن . علاقه مند بچیزی شدن : بدیدار وی در سپاهان شدم به مهرش طلبکار و خواهان شدم . سعدی . ♦ امثال : خواهان کسی باش که خواهان تو باشد، نظیر: برای کسی بمیر که برایت تب کند. ◄ (ق ) در حال خواستن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (اِ) ج ِ خواه بمعنی طالب . ◄ مدعی در اصطلاح دادگستری . (از لغات فرهنگستان ).