خواهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواهر. [ خوا / خا هََ ] (اِ) دختری که از پدر و مادر با شخص یکی باشد و یا تنها از پدر و یا از مادر با هم یکی باشند. (ناظم الاطباء). همشیره . (آنندراج ). اخت . شقیقه . جز تو از پدر و مادر تویا یکی از آن دو. (یادداشت بخط مؤلف ) : وز آن پس چو گردوی شد نزد شاه بگفت آن کجا خواهرش با سپاه بدان مرزبانان خاقان چه کرد که در مرواز ایشان برآورد گرد. فردوسی . نگه کن بدین خواهر نیک زن بگیتی بس او مر ترا رای زن . فردوسی . در باب ارتکین که خواهر او را داشت سخنی چند گفت . (تاریخ بیهقی ). گفت او را جوحی ای خواهر ببین عانه ٔ من باشد اکنون اینچنین . مولوی . ♦ چهارخواهر ؛ چهارعنصر (آب، باد، آتش، خاک ) : وین هر چهار خواهر زاینده با بچگان بیعدد و بیمر. ناصرخسرو. ♦ خواهر رضاعی ؛ آن دختری با تو یا دیگری از ی» پستان شیر خورده باشد. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ دوخواهر ؛ دو ستاره ٔ شعرای شامی و شعرای یمانی . آنها را دوخواهران هم می گویند و بعربی اختاسهیل خوانند و عبور و غیمصاه نیز گویند. ♦ سه خواهران ؛ کنایه از بنات باشد و آن سه ستاره است پهلوی هم ازجمله ٔ هفت ستاره ٔ بنات النعش که آنرا هفت اورنگ و دب اکبر نیز گویند و چهار دیگر که بصورت کرسی است نعش خوانند : زهره بدو زخمه از سر نعش در رقص کند سه خواهران را. خاقانی . وآن سه دختر وآن سه خواهر پنج وقت در پرستاری بیک جا دیده ایم . خاقانی . ♦ هفت خواهر ؛ هفت ستاره ٔ بنات النعش : پروین چو هفت خواهر خود دایم بنشسته اند پهلوی یکدیگر. ناصرخسرو.