خواهندگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواهندگی . [ خوا / خا هََ دَ / دِ ] (حامص )حالت و چگونگی خواهنده . ◄ خواستاری دختربزنی . خواستگاری . (یادداشت بخط مؤلف ) : چنین داد پاسخ بدو مرد پیر که ای شاه گوینده و یادگیر بدانگه کجا مادرت را ز چین فرستاد خاقان به ایران زمین بخواهندگی من بدم پیشرو صدوشصت مرد از دلیران گو. فردوسی . ◄ سؤال . کدیه . گدائی . ◄ حب . ◄ اراده . ◄ میل . رغبت . (یادداشت بخط مؤلف ).