خوب آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوب آمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) خوش آمدن . پسندیده آمدن . نیکو آمدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : کبت نادان بوی نیلوفر بیافت خوبش آمد سوی نیلوفر شتافت . رودکی . مرا گفت خوب آمد این رای تو به نیکی گراید همی پای تو نبشته من این نامه ٔ پهلوی بپیش تو آرم مگر نغنوی . فردوسی . سخت خوب آید این دو بیت مرا که شنیدم ز شاعری استاد. فرخی . هرچند بدین سعتریان درنگرم من حقا که بچشمم ز همه خوبتر آیی . منوچهری . ♦ خوب آمدن استخاره ؛ نیک نشان داده شدن قصد بوسیله ٔ استخاره .