خوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوب . (ص ) خوش . نیک . ضد بد. (ناظم الاطباء). نیکو. (برهان قاطع). جید. مقابل ردی . نغز. پسندیده . (یادداشت بخط مؤلف ) : پسته حریر دارد و وشّی معمدا از نقش و از نگار همه خوب چون بهار. معروفی . ای زین خوب زینی یا تخت بهمنی . دقیقی . یکی جای خوبش فرودآورید پس آنگاه خوردندهر دو نبید. دقیقی . فلک مر جامه ای را ماند ازرق مر او را چون طرازی خوب کرکم . بهرامی . شما را همه یکسره کرد مه بدان تا کند شهراز این خوب ره . فردوسی . اگر زو شناسی همه خوب و زشت بیابی بپاداش خرم بهشت . فردوسی . بیندیش و این را یکی چاره جوی سخنهای خوب و به اندازه گوی . فردوسی . زآنکه با زشت روی دیبه و خز گرچه خوبست خوب ننماید. ناصرخسرو. خوب نبود سوخته جبریل پر در عشق تو آنگه از رضوان امید مرغ بریان داشتن . سنائی . و دعاهای خوب گفت . (کلیله و دمنه ). چو در جایی همه اوباش و چون از جای نگذشتی چه داری آرزو آن کن چه بینی خوب تر آن شو. خاقانی . ♦ خوبکاری ؛ نیکوکاری : همه جامه ٔ رزم بیرون کنید همه خوب کاری بافزون کنی . فردوسی . به از خوب کاری بگیتی چه چیز که اندررسی هم بدان خوب نیز. اسدی . ♦ خوب کرداری ؛ خوش عملی . خوش رفتاری . نیکورفتاری : خدای یوسف صدیق را عزیز نکرد بخوبرویی لیکن بخوب کرداری . سعدی . ♦ امثال : بد را باید بد گفت خوب را خوب ؛ یعنی حق هر چیز را باید بجا ادا کرد. ◄ جمیل . رعنا. زیبا. لطیف . ظریف . مفرَّح . دلپذیر. دلکش . نازنین . صاحب حسن و جمال . خوشنما. خوش آیند. (ناظم الاطباء). مقابل زشت . مقابل گست . شنگ .خوشگل . شکیل . حَسَن . (یادداشت بخط مؤلف ) : بحق آن خَم ّ زلف بسان منقار باز بحق آن روی خوب کز او گرفتی براز. رودکی . دانش او نه خوب و چهره ش خوب زشت کردار و خوب دیدار است . رودکی . چون گل سرخ از میان پیلغوش یا چو زرین گوشوار از خوب گوش . رودکی . ناز اگر خوب را سزاست بشرط نسزد جز ترا کرشمه و ناز. رودکی . دلبرا دو رخ تو بس خوبست از چه با یار کار گست کنی ؟ عماره ٔ مروزی . همه روزه با دخت قیصر بدی هم او بر شبستانْش مهتر بدی بفرجام شیرین بدو زهر داد شد آن دختر خوب قیصرنژاد. فردوسی . مرا گفت خاقان که دیگر گزین که هر پنج خوبند و باآفرین . فردوسی . ورا پنج دختر بد اندر نهان همه خوب و زیبای تخت شهان . فردوسی . هزاریک زآن کاندر سرشت او هنر است نگار خوب همانا که نیست در ارتنگ . فرخی . دست سوی جام می پای سوی تخت زر چشم سوی روی خوب گوش سوی زیر و بم . منوچهری . که زشت از خوب و نیک از بد بدانی به دل کاری سگالی کش توانی . (ویس و رامین ). بد او نیک من بود چه عجب زشت من نیز خوب او باشد. خاقانی . بپاسخ گفت رنگ آمیز شاپور که باد از روی خوبت چشم بد دور. نظامی . زن خوش منش دلنیشن تر که خوب که پرهیزگاری بپوشد عیوب . سعدی (بوستان ). بهرچه خوب تر اندر جهان نظر کردم که گویمش بتو ماند تو خوبتر زآنی . سعدی (طیبات ). ز حادثات زمانم همین پسند آمد که خوب و زشت و بد و نیک در گذر دیدم . ابن یمین . خوب رخی هرچه کنی کرده یی . جلال الممالک . ◄ سخت . محکم . استوار. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : یکی خوب صندوق از آن چوب خشک بکرد و گرفتند در قیر و مشک . فردوسی . ◄ فاضل . شریف . ◄ شیرین . (ناظم الاطباء). ◄ عجب . شگفت : خوبست که خجالت هم نمی کشی . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (ق ) چنانکه باید. (یادداشت بخط مؤلف ) : من خوب مکافات شما بازگذارم من حق شما بازگذارم به بتاوار. منوچهری . ◄ پسندیده . نیکو. جید : خوب اگر سوی ما نگه نکند گوژ گشتیم و چون درونه شدیم . کسائی . ♦ خوبگوی ؛ خوش گفتار : چنین گفت خودکامه بیژن بدوی که من ای فرستاده و خوبگوی ... فردوسی . ♦ خوبگویی ؛ خوش گفتاری . پسندیده گویی : خوبگویی ای پسر بیرون برد از میان ابروی دشمنْت چین . ناصرخسرو. ◄ بسیار. (یادداشت بخط مؤلف ) : در این میان فقط از حیث عده خوب بود.
خوب . [ خ َ ] (ع مص ) درویش گردیدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (اقرب الموارد).