خوب چهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوب چهر. [ چ ِ ] (ص مرکب )خوشگل . قشنگ . خوبروی . خوش صورت . نکوروی : ابا موبد موبدان برزمهر چو ایزدگشسب آن مه خوب چهر بپرسیدکاین تخت شاهنشهی کرا زیبد و کیست بافرهی . فردوسی . بهر کار دستور بد برزمهر دبیری جهاندیده و خوب چهر. فردوسی . بدو گفت سهراب کای خوب چهر بتاج و بتخت و بماه و بمهر. فردوسی . چو یک دشت کودک بودخوب چهر. فردوسی . پسر باشدت زو یکی خوب چهر که بوسه دهد خاک پایش سپهر. اسدی (گرشاسبنامه ). جوانی وزآنسان بتی خوبچهر بدان مهربان چون نباشم بمهر. نظامی . جوان مرد چون دید کآن خوبچهر ملکزاده را جوید ازبهر مهر. نظامی . نمودند کآن رومی خوبچهر چه بد دید از آن زنگی سردمهر. نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه