خوب کردار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوب کردار. [ ک ِ ] (ص مرکب ) نیکوکردار. خوش کردار. نیکوکار : وگر بخواست وی آید همی گناه از ما نه ایم عاصی بل نیک و خوب کرداریم . ناصرخسرو. نیست مثل تو در جهان امروز خوب قولی و خوب کرداری . سوزنی . سخنگوی و دلیر و خوب کردار امین و راست عهد و راست کردار. نظامی . یکی خوب کردار و خوشخوی بود که بدسیرتان را نکوگوی بود. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی