خوبرویی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوبرویی . (حامص مرکب ) خوب سیمایی . خوش صورتی . خوشگلی . (ناظم الاطباء). زیبایی . جمال . حُسن . صباحت . وجاهت . قشنگی . نیکویی . (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی خوبرویی و زیبندگی که هست آیتی در فریبندگی . نظامی . یکی گفت از ختن خیزد نکویی فسانه ست آن طرف در خوبرویی . نظامی . سردفتر آیت نکویی شاهنشه ملک خوبرویی . نظامی . سهی سرو را کرده بالاش پست دماغ گل از خوب روئیش مست . نظامی . خدای یوسف صدّیق را عزیز نکرد بخوبرویی لیکن بخوب کرداری . سعدی . ◄ ملاطفت . گشاده رویی : محمدبن جعفر ملقب بوده است به دیباج بسبب تازگی و گشادگی و خوبرویی . (تاریخ قم ص ٢٢٣).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی