خوبروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوبروی . (ص مرکب ) جمیل . آنکه چهره اش نیکو باشد. خوش صورت . زیبا. خوشگل . (ناظم الاطباء). صبیح . نیکوروی . خوش سیما. خوب رخسار. (یادداشت بخط مؤلف ). ج، خوبرویان : همچنان سرمه که دخت خوبروی هم بسان گرد بردارد از اوی گرچه هر روز اندکی برداردش با ندم روزی بپایان آردش . رودکی . پسر بود او را گزیده چهار همه خوب روی و نبرده سوار. دقیقی . ای خورفش بتی که چو بینند روی تو گویند خوبرویان ماه میاوری . خسروی . شبستان همه پیش باز آمدند بدیدار او بزمسازآمدند شبستان بهشتی بد آراسته پر از خوبرویان و پرخواسته . فردوسی . چنین گفت بیدار شاه رمه که اسپان و این خوبرویان همه . فردوسی . چنین داد مهراب پاسخ بدوی که ای سرو سیمین بر خوبروی . فردوسی . بیامدبرادرْش با خواسته بسی خوبرویان آراسته . فردوسی . بت ترک خوبروی گرفته بچنگ چنگ همه ساله می کند ز دل با رهیش جنگ قد و تنْش سرو و سیم رخ و زلف روز و شب لب و غمزه نوش و زهر بر او دل پرند و سنگ . ؟ (از ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ص ٣٢). از جمع خوبرویان من خاص مر ترایم شاید که من ترایم زیرا که تو مرایی . فرخی . باده اندر دست و خوبان پیش روی خوبرویانی بخوبی داستان . فرخی . آمد آن مشکبوی مشکین موی آمد آن خوبروی ماه عذار. فرخی . ای بهار خوبرویان چند حیلت کرده ای . فرخی . تا گوش خوبرویان با گوشوار باشد تا جنگ و تا تعصب با ذوالفقار باشد. منوچهری . تا گل خودروی بود خوبروی تا شکن زلف بود مشکبوی . منوچهری . خوبروی از فعل خوبست ای برادر جبرئیل زشت سوی مردمان از فعل زشتست اهرمن . ناصرخسرو. صدهزاران خوبرویانند نیز هر یکی گویی که ماه انور است . ناصرخسرو. خوبرویی و خوبرویان را عهد با روی کی بود درخور؟ مسعودسعد. و از قطره ٔ مأمعین بنده ٔ خوبروی پدید آوردم . (قصص الانبیاء). یک روز فضل بن یحیی از سرای خلیفه با خانه همی شد برنایی اندر راه پیش روی وی آمد خوبروی . (تاریخ بخارا). خوبرویان نشاط می کردند رقص کردند وباده میخوردند. نظامی . چه خوش نازیست ناز خوبرویان ز دیده رانده را در دیده جویان . نظامی . چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی بکرد آن خوبروی از خوبروئی ... نظامی . گرم هست بر خوبرویان شتاب بخوارزم روشن تر است آفتاب . نظامی . چو چنگ از خجالت سر خوبروی نگونسار و در پیش افتاده موی . سعدی (بوستان ). تهیدست در خوبرویان مپیچ که بی سیم مردم نیرزد بهیچ . سعدی (بوستان ). یکی پاسخش داد شیرین و خوش که گر خوبرویست بارش بکش . سعدی (بوستان ). سیُم خوبرویی که درون صاحبدلان بمخالطت او میل کند. (گلستان ). بوی پیاز از دهن خوبروی خوبتر آید که گل از دست زشت . سعدی (گلستان ). عمر گویندم که ضایع میکنی با خوبرویان وآنکه منظوری ندارد عمر ضایع می گذارد. سعدی (طیبات ). اگربا خوبرویان می نشینی بساط نیکنامی درنوردی . سعدی (طیبات ). گرفتار کمند خوبرویان نه از مدحش خبر باشد نه از ذم . سعدی (بدایع). سعدی ز کمند خوبرویان تا جان داری نمیتوان رست . سعدی (خواتیم ). تا دل ندهی بخوبرویان کز غصه تلف شوی و رنجه . سعدی (هزلیات ). خوبرویان چو رخ نمی پوشند عاشقان در طلب نمی کوشند. اوحدی . گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید. حافظ. اشعریان یاران و انصار منند و تازه رویان و خوبرویانند. (تاریخ قم ص ٢٧٥).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه