خوبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حامص.)<BR>۱- نیک بودن، پسندیده بودن.<BR>۲- زیبایی، جمال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حامص.) ۱- نیک بودن، پسندیده بودن. ۲- زیبایی، جمال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوبی . (حامص ) زیبائی . حسن .جمال . بهاء. سرسبزی . بهتری . ظرافت . (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ). مقابل زشتی . قشنگی : خود ترا جویدهمه خوبی و زیب همچنان چون نوجبه جوید نشیب . رودکی . سوگند خورم کز تو برد حورا خوبی خوبیت عیانست چرا باید سوگند؟ عماره ٔ مروزی . سیاوش از آن پس بسودابه گفت که اندر جهان مر ترا نیست جفت نمانی بخوبی مگر ماه را نشایی کسی را بجز شاه را. فردوسی . ز خوبی و دیدار و گفتار اوی ز هوش و دل و شرم و کردار اوی . فردوسی . من نه از بیکسی اندر کف تو دادم دل که مرا جز تو بتانند بخوبی چو پری . فرخی . آنکه خوبی از او نمونه بود چون بیارائیش چگونه بود. عنصری . خداوندا یکی بنگر بباغ و راغ و دشت اندر که گشته از خوشی و نیکویی و پاکی وخوبی . منوچهری . آراسته گشته ست ز تو چهره ٔ خوبی چون چهره ٔ دوشیزه بیکرنگ بگلنار. خسروی . ز همه خوبان سوی تو بدان یازم که همه خوبی سوی تو شده یازان . شهره ٔ آفاق . خوبی و وفا هر دو بهم گرد نیاید خوبی همه خوبست از آن نیز وفا به . قطران . ور بخوبی در بودی خطر و بخت بلند سر و سالار جهان بودی خورشید منیر. ناصرخسرو. به آب دیده ٔ یعقوب و خوبی یوسف به پیری زکریا و طاعت یحیی . ادیب صابر. غیر خوبی جرم یوسف چیست پس ؟ مولوی . مرا همچنین چهره گلفام بود بلورینم از خوبی اندام بود. سعدی (بوستان ). صاحبدلی را گفتند بدین خوبی که آفتابست نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است . (گلستان ). منم امروز و تو انگشت نمای زن و مرد من بشیرین سخنی و تو بخوبی مشهور. سعدی (طیبات ). این دلبری و خوبی در سرو و گل نروید وین شاهدی و شوخی در ماه و خور نباشد. سعدی (طیبات ). ای فروغ حسن ماه از روی رخشان شما آبروی خوبی از چاه زنخدان شما. حافظ. شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام . حافظ. ♦ ناخوبی ؛ زشتی . عدم زیبایی : کسی بدیده ٔ انکار اگر نگاه کند نشان صورت یوسف دهد بناخوبی . سعدی . ◄ نیکویی . نکویی . مقابل بدی . (یادداشت بخط مؤلف ) : ای مایه ٔ خوبی و نیک رایی روزم ندهد بی تو روشنایی . رودکی . دقیقی چار خصلت برگزیده ست بگیتی در ز خوبیها و زشتی لب بیجاده رنگ و ناله ٔ چنگ می چون زنگ و دین زردهشتی . دقیقی . چهارم علی بود جفت بتول که او را ستاید بخوبی رسول . فردوسی . که با ما جهاندار یزدان چه کرد ز خوبی و پیروزی اندر نبرد. فردوسی . جهان پر شد از خوبی و ایمنی ز بد بسته شد دست اهریمنی . فردوسی . به ایران همه خوبی از داد اوست کجا هست مردم همه یاد اوست . فردوسی . بدین خرمی و خوشی روزگار بدین خوبی و فرخی شهریار. فرخی . سوی پسر کاکو و دیگران ... نامه ها فرمودیم بقرار گرفتن این حالها بدین خوبی و آسانی . (تاریخ بیهقی ). نامه ٔ توقیعی رفته است ... احمدبن الحسن که بقلعت چنگی بازداشته بود ببلخ آید با خوبی بسیار و نواخت . (تاریخ بیهقی ). ◄ خیر. احسان . اِنعام . (یادداشت بخط مؤلف ) : ز بس خوبی و داد و آیین اوی وز آن نامور دانش و دین اوی . فردوسی . مرا خوبی و گنج آباد هست دلیری و مردی و بنیاد هست . فردوسی . ز خوبی و از مردمی کرده ام بپاداش آن روز نشمرده ام . فردوسی . چو چندی برآمد بر این روزگار ندیدند جز خوبی شهریار. فردوسی . ای عطابخش پذیرنده و خواهنده سپاس رأی تو خوبی و آیین تو فضل و احسان . فرخی . ♦ امثال : خوبی گم نشود، نظیر : تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز. (منسوب به سعدی ). ◄ لطف . (یادداشت مؤلف ) : بدو گفت پرموده را بی سپاه گسی کن بخوبی بدین بارگاه . فردوسی . فرستاده ٔ پهلوان را بخواند بخوبی سخنها فراوان براند. فردوسی . سران یک بیک پاسخ آراستند همه خوبی و آشتی خواستند. فردوسی . و اعتماد داشتم بخوبی و مهربانی و منفعت او. (تاریخ بیهقی ). ◄ صلاح . موافق مصلحت : بدانست کو راست گوید همی جز از راه خوبی نجوید همی . فردوسی . ◄ نیکوکاری : هر آن دین که باشد بخوبی بپای بر آن دین بباشد خرد رهنمای . فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
احسان، بخشش، بر خوشی خیر، صلاح لطافت، مرغوبیت نیکویی، نیکی (متضاد: بدی) حسن، جمال، زیبایی، قشنگی (متضاد: زشتی) لطف، عنایت
فرهنگ طیفی واژهدان
نیکویی، اعتبار، شهرت، خوشنامی، حسن، تعالی، صفات خوب انسانی مکارم، محاسن، خوبیها، الطاف، کرامات نیکی، احسان، بخشش، کرم، لطف، دهش، کمک، نیکوکاری، نیکخواهی [خوبیهای دنیا، خیر و سعادت]، دولت، اقبال، سعادت، خیر، کیفیت، مرغوبیت، لطافت، مزیت، حسن لذتبخشی مزیت، برتری