خوبی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوبی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) احسان کردن . انعام کردن . لطف کردن . نیکی کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خوبی کسی کردن ؛ بخوبی یاد کردن او را. (آنندراج ) : دیدم از تاب و تب عشق تو می سوزد رقیب خوبیش کردم دعا گفتم نصیب دشمنان . اثر (از آنندراج ). ◄ اجمال . (تاج المصادر بیهقی ).