خودبین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص فا.) مغرور، متکبر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص فا.) مغرور، متکبر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودبین . [ خوَدْ / خُدْ ] (نف مرکب ) بیننده ٔ خود. باعُجب . خودپرست . خودخواه . (یادداشت مؤلف ). مغرور. متکبر. (ناظم الاطباء) : مشو خودبین که آن باشد هلاکت وز آن تیره بماند جان پاکت . ناصرخسرو. نمی بینی که ابلیس است خودبین پدید آمد سزایش طرد و نفرین . ناصرخسرو. هیچ خودبین خدای بین نبُوَد مرد خوددیده مرد دین نبُوَد. سنایی . خاقانی را نَشایی ایراک خودبینی و خویشتن پرستی . خاقانی . چو خودبین شد که دارد صورت ماه بر آن صورت فتادش چشم ناگاه . نظامی . مبین در خود که خودبین را بصر نیست خدابین شو که خود دیدن هنر نیست . نظامی . یکی آنکه در نفس خودبین مباش دگر آنکه در جمع بدبین مباش . سعدی . یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید دود آهیش در آئینه ٔ ادراک انداز. حافظ. برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو راز این پرده نهانست و نهان خواهد بود. حافظ. گله از زاهد خودبین نکنم رسم این است که چو صبحی بدمد در پیَش افتد شامی . حافظ. نفس من قوی طاغی شده بود و خودبین شده بود. (انیس الطالبین ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی