خودبینی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودبینی . [ خوَدْ / خُدْ ] (حامص مرکب ) انانیت . عُجب . خویشتن بینی . پندار. (یادداشت مؤلف ). تکبر. غرور. (ناظم الاطباء) : زخم بلا مرهم خودبینی است تلخی می مایه ٔ شیرینی است . نظامی . بدین خوبی که رویت رشک ماهست مبین در خود که خودبینی گناهست . نظامی . مردم ِ دیده چو خودبینی نکرد جای خود جز دیده من بینی نکرد. عطار. تا مصور گشت در چشمم جمال روی دوست چشم خودبینی ندارم رای خودراییم نیست . سعدی . تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاطصنع بس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم . سعدی . بیاد آیدآن لعبت چینیم کند خاک در چشم خودبینیم . سعدی . فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی . حافظ. نشاید جرم خودبینی بر او بست که آن بیچاره خود بینی ندارد. کمال خجندی (از شرفنامه ٔ منیری ). با خلق خدا سخن بشیرینی کن اظهار نیاز و عجز و مسکینی کن تا بر سر دیده جا دهندت مردم چون مردم ِ دیده ترک خودبینی کن . امامی خلخالی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی