خودرای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودرای .[ خوَدْ / خُدْ ] (ص مرکب ) خودسر. (ناظم الاطباء). مستبد. مستبد برأی . کله شق . لجباز. لجوج . عنود. یک پهلو. یک دنده . سرسخت . (یادداشت بخط مؤلف ) : دل خودرای مرا لاغرکانند مطیع من ندانم چه کنم با دل یا رب زنهار. فرخی . نکنند آنچه رأی و کام کسی است زآنکه خودکامگار و خودرایند. مسعودسعد. آن گل خودرای که خودروی بود از نفس باد سخنگوی بود. نظامی . تا چه گنه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سل» ابلهی خودرای ناجنس خیره درای ... (گلستان ). ◄ شوخ . بذله گو. ◄ هواپرست . شهوتران . (ناظم الاطباء) : گنه کار و خودرای و شهوت پرست بغفلت شب و روز مخمورو مست . سعدی . ◄ خام خیال . بخیال خود. (ناظم الاطباء).