خودسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. سَ) (ص مر.)<BR>۱- مستبد.<BR>۲- سرکش.<BR>۳- بی باک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. سَ) (ص مر.) ۱- مستبد. ۲- سرکش. ۳- بی باک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودسر. [ خوَدْ / خُدْ س َ ] (ص مرکب ) بی باک . گستاخ . بی ترس . دلیر. به خیال خود. سرکش . متمرد. سخت سر. (ناظم الاطباء). مستبد. مستبدبالرأی . خودرأی . خلیعالعذار. آنکه طاعت کس نکند. آنکه برای خود کار کند. (یادداشت مؤلف ) : دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویش آنچه پروانه ندیده ست ز بال و پر خویش . کلیم (از آنندراج ). اشک را در چشم از لخت جگر نتوان شناخت طفل خودسربود رنگ هم نشینان برگرفت . کلیم (از آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
بیادب تخس، تکرو عاق، گستاخ خلیع، خودرای، خودکامه، خیرهسر لجوج، سرکش، متجاسر، متمرد، یاغی، طاغی مستبد، مطلقالعنان (متضاد: دموکراتمنش)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی