خودفروش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. فُ) (ص فا.) آن که خود را در معرض استفادة شهوت دیگران قرار دهد و از این طریق کسب معاش کند، فاحشه، روسپی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. فُ) (ص فا.) آن که خود را در معرض استفاده شهوت دیگران قرار دهد و از این طریق کسب معاش کند، فاحشه، روسپی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودفروش . [ خوَدْ / خُدْ ف ُ ] (نف مرکب ) لاف زننده . گزاف گوینده . فخریه کننده . (ناظم الاطباء). متکبر. آنکه از خود بیجهت راضی است . خودنما : گفتیم ای خودفروش خود چه متاعی بگو گر بخری شبچراغ گر بفروشی خزف . خاقانی . در میان صومعه سالوس پردعوی منم خرقه پوش خودفروش خالی از معنی منم . سعدی . بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود خودفروشان را بکوی می فروشان راه نیست . حافظ. می خوار و رند باش ولی خودنما مباش می نوش در طریقت ما به زخودفروش . اسیر لاهیجی (آنندراج ). ◄ زن فاحشه که خود را در معرض فروش قرار می دهد.
مترادف و متضاد واژهدان
تنبهمزد، تنفروش، جنده، روسپی، فاحشه، کوچهقجری، قحبه، لکاته، بلایه، معروفه خودپرست، خودخواه، متکبر
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی